یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگ
گریبان دریدند وی را به چنگ
۱قفاخورده عریان و گریان نِشَست
جهاندیدهای گفتش، ای خودپرست
۲چو غنچه گرت بسته بودی دهن
دریده ندیدی چو گُل، پیرهن
۳سراسیمه گوید سخن، بر گزاف
چو طنبور بیمغزِ بسیارلاف
۴نبینی که، آتش زبان است ، و بس
به آبی، توان کشتنش، در نَفَس؟
۵اگر هست مرد از هنر بهرهور
هنر، خود بگوید، نه صاحبهنر
۶اگر مشکِ خالص نداری، مگوی
ورت هست، خود فاش گردد، به بوی
۷به سوگند گفتن، که زر، مغربی است
چه حاجت؟ محک، خود بگوید که چیست
۸بگویند از این حرفگیران هزار
که سعدی، نه اهل است و آمیزگار
۹روا باشد ار پوستینم دَرَند
که طاقت ندارم که، مغزم بَرَند
۱۰