عَضُد را پسر سخت رنجور بود
شکیب از نهادِ پدر دور بود
۱یکی پارسا گفتش از رویِ پند
که بگذار مرغانِ وحشی ز بند
۲قفسهای مرغِ سحرخوان شکست
که در بند ماند چو زندان شکست؟
۳نگه داشت بر طاقِ بُستان سَرای
یکی نامور بلبلِ خوشسُرای
۴پسر صبحدم سویِ بستان شتافت
جز آن مرغ بر طاقِ ایوان نیافت
۵بخندید کای بلبلِ خوشنفس
تو از گفتِ خود ماندهای در قفس
۶ندارد کسی با تو ناگفته کار
ولیکن چو گفتی دلیلش بیار
۷چو سعدی که چندی زبان بستهبود
ز طعنِ زبانآوران رَسته بود
۸کسی گیرد آرامِ دل در کنار
که از صحبتِ خلق گیرد کنار
۹مکُن عیبِ خلق، ای خردمند، فاش
به عیبِ خود از خلق مشغول باش
۱۰چو باطل سُرایند مگمار گوش
چو بیستر بینی بصیرت بپوش
۱۱