قضا زندهای را رگ جان برید
دگر کس به مرگش گریبان درید
۱چنین گفت بینندهای تیز هوش
چو فریاد و زاری رسیدش به گوش
۲ز دست شما مرده بر خویشتن
گرش دست بودی دریدی کفن
۳که چندین ز تیمار و دردم مپیچ
که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ
۴فراموش کردی مگر مرگ خویش
که مرگ منت ناتوان کرد و ریش
۵محقق که بر مرده ریزد گلش
نه بر وی که بر خود بسوزد دلش
۶ز هجران طفلی که در خاک رفت
چه نالی؟ که پاک آمد و پاک رفت
۷تو پاک آمدی بر حذر باش و پاک
که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
۸کنون باید این مرغ را پای بست
نه آنگه که سررشته بردت ز دست
۹نشستی به جای دگر کس بسی
نشیند به جای تو دیگر کسی
۱۰اگر پهلوانی و گر تیغزن
نخواهی به در بردن الا کفن
۱۱خر وحش اگر بگسلاند کمند
چو در ریگ ماند شود پای بند
۱۲تو را نیز چندان بود دست زور
که پایت نرفتهست در ریگ گور
۱۳منه دل بر این سالخورده مکان
که گنبد نپاید بر او گردکان
۱۴چو دی رفت و فردا نیامد به دست
حساب از همین یک نفس کن که هست
۱۵