یکی را تب آمد ز صاحبدلان
کسی گفت شِکَّر بخواه از فلان
۱بگفت ای پسر تلخی مردنم
به از جور روی ترش بردنم
۲شکر عاقل از دست آن کس نخورد
که روی از تکبر بر او سرکه کرد
۳مرو از پی هر چه دل خواهدت
که تمکین تن نور جان کاهدت
۴کند مرد را نفس اماره خوار
اگر هوشمندی عزیزش مدار
۵اگر هرچه باشد مرادت خوری
ز دوران بسی نامرادی بری
۶تنور شکم دم به دم تافتن
مصیبت بود روز نایافتن
۷به تنگی بریزاندت روی رنگ
چو وقت فراخی کنی معده تنگ
۸کِشد مرد پرخواره بار شکم
وگر در نیابد کشد بار غم
۹شکم بنده بسیار بینی خجل
شکم پیش من تنگ بهتر که دل
۱۰