ای نفسِ خرّمِ بادِ صبا
از برِ یار آمدهای، مرحبا!
۱قافلهٔ شب! چه شنیدی ز صبح؟
مرغِ سلیمان! چه خبر از سبا؟
۲بر سرِ خشم است هنوز آن حریف؟
یا سخنی میرود اندر رضا؟
۳از درِ صلح آمدهای یا خِلاف؟
با قدمِ خوف رَوم یا رَجا؟
۴بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست
بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا
۵گو رمقی بیش نمانْد از ضعیف
چند کُنَد صورتِ بیجان بقا؟
۶آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا
۷لیکن اگر دورِ وصالی بوَد
صلح فراموش کند ماجرا
۸تا به گریبان نرسد دستِ مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها
۹دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
۱۰خستگی اندر طلبت راحت است
درد کشیدن به امیدِ دوا
۱۱سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرّد قَفا
۱۲هر سَحر از عشق دمی میزنم
روزِ دگر میشنوم بر ملا
۱۳قصهٔ دردم همه عالَم گرفت
در که نگیرد نفسِ آشنا؟
۱۴گر برسد نالهٔ سعدی به کوه
کوه بنالد به زبانِ صدا
۱۵