اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
۱که را مجال نظر بر جمال میمونت
بدین صفت که تو دل میبری ورای حجاب
۲درون ما ز تو یک دم نمیشود خالی
کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
۳به موی تافته پای دلم فروبستی
چو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب
۴تو را حکایت ما مختصر به گوش آید
که حال تشنه نمیدانی ای گل سیراب
۵اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب
۶دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است
که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب
۷کجایی ای که تعَنُّت کنی و طعنه زنی
تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
۸اسیر بند بلا را چه جای سرزنش است
گرت معاونتی دست میدهد دریاب
۹اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست
همیکنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب
۱۰تو باز دعوی پرهیز میکنی سعدی
که دل به کس ندهم کُلُّ مُدَّعٍ کَذّاب
۱۱