بوی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحراست
۱فراش خزان، ورق بیفشانْد
نقاش صبا، چمن بیاراست
۲ما را سر باغ و بوستان نیست
هر جا که تویی تفرج آنجاست
۳گویند نظر به روی خوبان
نهیست؛ نه این نظر که ما راست
۴در روی تو سِرِّ صُنعِ بیچون
چون آب در آبگینه پیداست
۵چشم چپ خویشتن برآرم
تا چشم نبیندت به جز راست
۶هر آدمیی که مُهر مِهرت
در وی نگرفت؛ سنگ خاراست
۷روزی تر و خشک من بسوزد
آتش که به زیر دیگ سوداست
۸نالیدن بیحساب سعدی
گویند خلاف رای داناست
۹از ورطهٔ ما خبر ندارد
آسوده که بر کنار دریاست
۱۰