گویند سعدیا به چه بطال ماندهای
سختی مبر که وجه کفافت معینست
۱این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر
پای ریاضتت به چه در قید دامنست؟
۲یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی
صاحب هنر که مال ندارد تغابنست
۳بیزر میسرت نشود کام دوستان
چون کام دوستان ندهی کام دشمنست
۴آری مثل به کرکس مردارخور زدند
سیمرغ را که قاف قناعت نشیمنست
۵از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدای
حاجت برم که فعل گدایان خرمنست
۶گر گوییم که سوزنی از سفلهای بخواه
چون خارپشت بر بدنم موی، سوزنست
۷گفتی رضای دوست میسر شود به سیم
این هم خلاف معرفت و رای روشنست
۸صد گنج شایگان به بهای جوی هنر
منت بر آنکه میدهد و حیف بر منست
۹کز جور شاهدان بر منعم برند عجز
من فارغم که شاهد من منعم منست
۱۰