گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس است
دیده کنعانیان را بوی پیراهن بس است
۱ظلمت شب های غم را لشکری در کار نیست
این سیاهی را فروغ باده روشن بس است
۲عقل بیجا می کند پا از گلیم خود دراز
ذره را میدان جولان دیده روزن بس است
۳از تنزل می توان دادن فلک را خاکمال
خاکساری سد راه جرأت دشمن بس است
۴سیلیی خاموش سازد طفل بازیگوش را
عقل دعوی دار را یک رطل مرد افکن بس است
۵چون نباشد دل به جای خود، زره دام بلاست
اهل جرأت را لباس جنگ، پیراهن بس است
۶نیست صائب دیده ما بر فروغ عاریت
بی کسان را شمع بالین دیده روشن بس است
۷