مهر لب غماز را دامان پاک من بس است
پرده پوش ماه کنعان چاک پیراهن بس است
۱خار دیوارم، وبال دامن گل نیستم
رزق من نظاره خشکی ازین گلشن بس است
۲چون زلیخا نیست چشم من به تشریف وصال
جامه پوشیده من، بوی پیراهن بس است
۳کرده ام طی رشته طول امل را چون گره
آب باریکی مرا در جوی چون سوزن بس است
۴گر نسازی تر دماغم را به پیغام وصال
نامه خشکی برای آب روی من بس است
۵حسن عالمسوز چون اخگر ز خود دارد سپند
نیل چشم زخم من خاکستر گلخن بس است
۶گر سلاحی نیست در ظاهر مرا چون بیدلان
سخت جانی ها مرا زیر قبا جوشن بس است
۷از قفس گر بر نیارد عشق سنگین دل مرا
خارخار دل، گل جیب و کنار من بس است
۸من گرفتم خانه خالی کردم از بیگانگان
باعث تشویش خاطر، دیده روزن بس است
۹کهربای قانع ما را نظر بر دانه نیست
چشم ما را برگ کاهی صائب از خرمن بس است
۱۰