باده مرد افکن من معنی روشن بس است
ساغر و مینای من کلک و دوات من بس است
۱چون زلیخا مشربان ما را تلاش قرب نیست
دیده یعقوب ما را بوی پیراهن بس است
۲عاشقان پروانه مشرب را درین هنگامه ها
گر دل روشن نباشد، چهره روشن بس است
۳تا قیامت خونبهای ما ازان وحشی غزال
این که دست افکنده خون ما بر آن گردن بس است
۴روی شرم آلود را آرایشی در کار نیست
قطره شبنم چراغ لاله را روغن بس است
۵جامه فتحی مرا چون بیدلان در کار نیست
سخت جانی زیر پیراهن مرا جوشن بس است
۶خانه خلوت نسازد بر گنه ما را دلیر
شرمگینان را نگهبان دیده روزن بس است
۷باعث دلسردی دلبستگان رنگ و بوی
دست خالی رفتن شبنم ازین گلشن بس است
۸مطلب از گلخن همین آیینه روشن کردن است
زیر گردون چند باشی ای دل روشن، بس است
۹تنگتر از آستین گردید هنگام سفر
تا به کی خواهی کشیدن پای در دامن، بس است
۱۰رشته تابی بر سبکروحان گرانی می کند
سد راه عیسی از بالا روی سوزن بس است
۱۱نیست جز ملک رضا دارالامانی خاک را
چند صائب دور خواهی بود ازان مأمن، بس است
۱۲