جان روشن را جهان در چشم بینا آتش است
شبنم بی تاب را گل در ته پا آتش است
۱چشمه تیغ است آب روشن این صیدگاه
لاله بی داغ این دامان صحرا آتش است
۲در بساط سخت جانان غیر درد و داغ نیست
خرده رازی که دارد سنگ خارا آتش است
۳روی گرمی هرگز از گل عندلیب ما ندید
ای خوشا پروانه کاورا کارفرما آتش است
۴نیست پروای شکایت حسن عالمسوز را
طفل بازیگوش را دام تماشا آتش است
۵رحم، بی رحمی است چون با نفس باشد کارزار
در جهاد دشمن سرکش، مدارا آتش است
۶تا نبینی چهره تاریک دنیادار را
کی شود هرگز ترا روشن که دنیا آتش است؟
۷می دهد اندوختن داغ پشیمانی ثمر
خانه زنبور را شهد مصفا آتش است
۸صحبت ما می کند صاحبدلان را گرم عشق
این کباب خونچکان را سینه ما آتش است
۹چون سپند از بیم چشم بد همان را آتشیم
گرچه چون مجمر متاع خانه ما آتش است
۱۰محض بی دردی است منع ما کهنسالان ز عشق
عشق در هنگام پیری، چون به سرما آتش است
۱۱دل ز تاریکی نگردد اشک ریزان را سیاه
ماهیان را در دل شب آب دریا آتش است
۱۲عشق ذرات جهان را در سماع آورده است
چون سپند، افسردگان را کارفرما آتش است
۱۳رهنورد عشق را تا عقده هستی بجاست
چون سپند خام هر جا می نهد پا، آتش است
۱۴همسفر با جرأت پروانه می باید شدن
هر که را از سینه گرمی تمنا آتش است
۱۵داستان شوق در هر نامه ای نتوان نوشت
صفحه از بال سمندر کن که انشا آتش است
۱۶عشق عالمسوز صائب همچو گلزار خلیل
باغها در پرده دارد، گرچه پیدا آتش است
۱۷