از زمین آرامش و از آسمان جولان خوش است
نقطه پا بر جا خوش و پرگار سرگردان خوش است
۱یوسف بی عیب را پیراهنی در کار نیست
سرو سیمین از لباس عاریت عریان خوش است
۲از تریهای فلک بی حاصلان خون می خورند
هر که را در خاک تخمی هست با باران خوش است
۳غافلان را تنگنای خاک باغ دلگشاست
پای خواب آلود را با گوشه دامان خوش است
۴دیده آیینه از خواب پریشان فارغ است
عالم پرشور در چشم و دل حیران خوش است
۵نیست بزم باده را بی گریه مستی نمک
چهره گلزار خندان و هوا گریان خوش است
۶تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است
گر امید وصل باشد محنت هجران خوش است
۷نیست صائب عاشقان را شکوه از زخم زبان
خال با خط خوشنما و چشم با مژگان خوش است
۸