از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است
دیده قربانی از خواب پریشان فارغ است
۱می گزد اوضاع دنیا مردم آگاه را
پای خواب آلوده از خار مغیلان فارغ است
۲نیست در دلهای روشن آرزو را راه حرف
خانه پاک از فضولی های مهمان فارغ است
۳ناامیدی سوخت در دل ریشه امید را
تخم آتش دیده از ناز بهاران فارغ است
۴هر که بر روی زمین چون مور فرمانش رواست
از بساط تنگ میدان سلیمان فارغ است
۵نیست جز تسلیم درمان درد و داغ عشق را
نور ماه و آفتاب از منع دربان فارغ است
۶حرص افزونی ندارد در دل خرسند راه
گوهر شاداب از دریای عمان فارغ است
۷همچو چشم از خود برآرد آب، گوهر خانه ام
این صدف از انتظار ابر نیسان فارغ است
۸در جهان بیخودی، هر خار نبض گلشنی است
عندلیب مست از فکر گلستان فارغ است
۹طفل را دام تماشا مهد آسایش بود
دل زیاد ما در آن زلف پریشان فارغ است
۱۰در تن خاکی نمی گیرد دل روشن قرار
اخگر از فکر اقامت در گریبان فارغ است
۱۱پاک گوهر را نیفزاید غرور از مال و جاه
آتش یاقوت از امداد دامان فارغ است
۱۲مغز چون کامل شود، از پوست گردد بی نیاز
از دو عالم خاطر آزاد مردان فارغ است
۱۳از جنون هر دل که تشریف برومندی نیافت
چون درخت بی ثمر از سنگ طفلان فارغ است
۱۴کی ز قتل ما شود دلگیر صائب آن نگار؟
از غم خون شهیدان عید قربان فارغ است
۱۵