این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود
دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است
۱چون بود انگور شیرین، باده گردد تلخ تر
می شود دیوانگی کامل، خرد چون کامل است
۲خرمن بی حاصلان از خوشه پروین گذشت
دانه امید صائب همچنان زیر گل است
۳هر که بر دوش است بارش در تلاش منزل است
راحت منزل ندارد هر که بارش بر دل است
۴بس که دلها از تماشای تو گردیده است آب
از سر کوی تو بی کشتی گذشتن مشکل است!
۵پنجه فولاد می تابد نگاه عجز ما
گر ببندد چشم ما را، حق به دست قاتل است
۶آهوی مشکین به آسانی نمی آید به دام
در کمند آوردن خوبان نوخط مشکل است
۷خاطر لیلی غبارآلود غیرت می شود
ورنه پیش چشم مجنون هر سیاهی محمل است
۸در کنار جسم جان را از کدورت چاره نیست
خاک می لیسد زبان موج تا در ساحل است
۹حسن را خودداری از اظهار مانع می شود
ورنه بهر عندلیبان غنچه هم خونین دل است
۱۰در زمین پاک ما ریگ روان حرص نیست
از رگ ابری مراد مزرع ما حاصل است
۱۱هیچ چشمی در غبار سرمه حیرت مباد!
زنده از دریاست ماهی و ز دریا غافل است
۱۲این که دست علو را از سفل بهتر گفته اند
این کرامت تا نپنداری غنا را حاصل است
۱۳