شاخ گل را از سراپا چهره تنها نازک است
نازک اندامی که من دارم سراپا نازک است
۱آرزوی بوسه در دل خون شود عشاق را
گر بگویم چهره او تا کجاها نازک است
۲از بیاض گردنش پیداست خون عاشقان
می شود بی پرده می، چندان که مینا نازک است
۳می توان صد رنگ گل در هر نگاهی دسته بست
بس که رنگ چهره آن ماه سیما نازک است
۴جلوه پا در رکاب خط دو روزی بیش نیست
غافل از فرصت مشو، وقت تماشا نازک است
۵می توانستم به خون خود لبش در خون کشید
وقت تنگ است و حیا مهر لب و جا نازک است
۶سخت می لرزم بر این زنجیر ازین دیوانه ها
رشته زلف تو نازک، خوی دلها نازک است
۷در دل سنگین شیرین رخنه کردن مشکل است
ورنه پیش تیشه فرهاد، خارا نازک است
۸چون به دست خود نریزد خون خود را کوهکن؟
کار دشوار است و طبع کارفرما نازک است
۹در گذر ای عقل از همراهی دیوانگان
خار این صحرا است الماس و تو را پا نازک است
۱۰دامن پر سنگ می داند حباب باده را
بس که از روشن روانی شیشه ما نازک است
۱۱رو به صحرا کرد اگر مجنون ز حی عذرش بجاست
سایه لیلی گران و طبع سودا نازک است
۱۲موشکافان را سراسر موی آتش دیده کرد
گوشه ابروی او را بس که ایما نازک است
۱۳بر نمی دارد دو رنگی مشرب یکرنگ عشق
چون حباب از آب کشتی کن که دریا نازک است
۱۴نیست صائب موشکافی در بساط روزگار
ورنه چون موی کمر اندیشه ما نازک است
۱۵