جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است
قطره ناچیز را دریای گوهر کردن است
۱خوابگاه مرگ را هموار بر خود ساختن
در زمان زندگی از خاک بستر کردن است
۲در جهان آب و گل رنگ اقامت ریختن
در گذار سیل بی زنهار لنگر کردن است
۳همچو ماهی فلس کردن جمع در بحر وجود
در هلاک خویشتن انشای محضر کردن است
۴کعبه را بتخانه کردن پیش ما آزادگان
از تمناخانه دل را مصور کردن است
۵عقل را با عشق عالمسوز گردیدن طرف
موم را سر پنجه با خورشید انور کردن است
۶خاکساری را بدل با سرفرازی ساختن
پشت بر محراب طاعت بهر منبر کردن است
۷عافیت کردن طلب در عالم پرشور و شر
جستجوی سایه در صحرای محشر کردن است
۸زهد را بر وسعت مشرب نمودن اختیار
بهر شیر دایه ترک شیر مادر کردن است
۹همچو بیدردان ز خون دل به می قانع شدن
با کف بی مغز صلح از بحر گوهر کردن است
۱۰هست در روی زمین هر دانه ای را حاصلی
حاصل کوچکدلی دلها مسخر کردن است
۱۱عرض مطلب پیش خوی آتشین گلرخان
عودهای خام را در کار مجمر کردن است
۱۲تنگ خلقی بر خود و بر خلق سازد کار تنگ
خلق خوش خود را و عالم را معطر کردن است
۱۳نیک بختان نیستند ایمن ز چشم شور چرخ
شوربختی ها نمک در چشم اختر کردن است
۱۴خرد مشمر جرم را کز زخم نیش پشگان
کار فیل کوه پیکر خاک بر سر کردن است
۱۵از زمین گیری برآرد ترک دنیا روح را
سکه رایج در جهان از پشت بر زر کردن است
۱۶با نگاه خشک قانع زان بهشتی رو شدن
صبر بر لب تشنگی با آب کوثر کردن است
۱۷جوهر چین جبهه وا کرده را در کار نیست
صفحه آیینه مستغنی ز مسطر کردن است
۱۸بر مآل کار خود چون می لرزد دلم
گرچه کار بحر رحمت موم عنبر کردن است
۱۹گلرخان را جلوه در آیینه کردن بی حجاب
شمع روشن بر سر خاک سکندر کردن است
۲۰مهر خاموشی زدن بر لب درین وحشت سرا
کام تلخ خویش صائب تنگ شکر کردن است
۲۱