نوبهار آیینه طبع سخنساز من است
برگ گل چون عندلیبان پرده ساز من است
۱ناله مستانه من بیخودی می آورد
هر که از خود می دود بیرون به آواز من است
۲چون صدف، آبی که دارد گوهر من در گره
همچو سیل نوبهاران خانه پرداز من است
۳خار صحرای علایق نیست دامنگیر من
گردبادم، ریشه من بال پرواز من است
۴چون صدف نتوان به تیغ از هم جدا کردن لبم
خون خود را می خورد آن کس که غماز من است
۵از نظر بازی شود روشن دل تاریک من
روزن غمخانه من دیده باز من است
۶از نگاهی می توان صائب مرا تسخیر کرد
هر که را مژگان گیرایی است شهباز من است
۷