کاسه سر را خطر از مغز پر جوش من است
عالمی زین باده سر جوش مدهوش من است
۱شعله ای کز یک شرارش طور صحرا گرد شد
سالها شد تا نهان در زیر سرپوش من است
۲موجه من نعل وارون می زند از پیچ و تاب
ورنه آن بحر گران لنگر در آغوش من است
۳می کنم از خرقه پشمینه وحشت چون غزال
نافه را خون در دل از فقر قباپوش من است
۴با خیال خود ز لذت ها قناعت کرده ام
اعتبارات جهان خواب فراموش من است
۵پشت بر کوه بدخشان است مخمور مرا
تا سبوی باده گلرنگ بر دوش من است
۶باده پر زور من آتش عنان افتاده است
خشت خم، چون ماه، گردون سیر از جوش من است
۷دشمن آتش زبان را در جگرگاه غرور
تیغ ها خوابیده از لبهای خاموش من است
۸می گذارد ناف از خورشید تابان بر زمین
گر فلک بردارد این باری که بر دوش من است
۹لاف تردستی ز روشن گوهران زیبنده نیست
ورنه از گرداب، دریا حلقه در گوش من است
۱۰شمع در فانوس می لرزد ز دست انداز من
گرچه در بیرون در چون حلقه آغوش من است
۱۱نیست از خار سر دیوار، گلشن را گزیر
نیش زهرآلود ارباب حسد نوش من است
۱۲پرده پوشی مجرمان را پرده داری می کند
چشم خود از عیب پوشیدن خطاپوش من است
۱۳می شود در حالت مستی حواسم جمعتر
موجه دریای می شیرازه هوش من است
۱۴سیر و دور هاله من از فلکها برترست
گر رود بر آسمان آن مه در آغوش من است
۱۵صائب از طبع روان آب حیات عالمم
تیره بختی های من نیل بناگوش من است
۱۶