با حجاب جسم خاکی جان روشن دشمن است
مغز چون گردید کامل پوست بر تن دشمن است
۱بر تو تلخ از تن پرستی شد ره باریک مرگ
رشته فربه به چشم تنگ سوزن دشمن است
۲ما درین ظلمت سرا از دل سیاهی مانده ایم
ورنه هر آیینه روشن به گلخن دشمن است
۳روح هیهات است لنگر در تن خاکی کند
شاهباز لامکانی با نشیمن دشمن است
۴جان فانی جنگ دارد با زمین و آسمان
این شرار کم بقا با سنگ و آهن دشمن است
۵در نگیرد صحبت آیینه و زنگی به هم
آسمان نیلگون با جان روشن دشمن است
۶با تعین جنگ دارد مشرب فقر و فنا
با حباب و موج این دریای روشن دشمن است
۷جوهر شمشیر من بند زبان عیبجوست
خون خود را می خورد هر کس که با من دشمن است
۸یوسف مصری به چاه از دامن اخوان فتاد
ایمنی هر کس که می جوید به مأمن دشمن است
۹آفتاب از اوج عزت می نهد رو در زوال
ساده لوح است آن که با اقبال دشمن دشمن است
۱۰از تهی چشمان حضور دل به غارت می رود
گوشه گیر عافیت با چشم روزن دشمن است
۱۱صحبت رنگین لباسان بی غمی می آورد
بلبل درد آشنای ما به گلشن دشمن است
۱۲خود مگر از جامه فانوس، شمع آید برون
ورنه دست بی نیاز ما به دامن دشمن است
۱۳آه من خم در خم افلاک دارد روز و شب
هر که صائب باد دست افتد به خرمن دشمن است
۱۴