خاکساری تا دلیل جان آگاه من است
می کند هموار هر چاهی که در راه من است
۱مشت بر خارا زدن، بازوی خود رنجاندن است
می کند با خویش بد هر کس که بدخواه من است
۲انتقام از دشمن عاجز به نیکی می کشم
می کنم سرسبز خاری را که در راه من است
۳خصم می پیچد به خویش از بردباری های من
این خروش سیل از دیوار کوتاه من است
۴بلبل از غیرت به خون من گواهی می دهد
ورنه هر برگی درین گلشن هواخواه من است
۵دشت مجنون آهنین پایی ندارد همچو من
دود از هر جا که برخیزد قدمتگاه من است
۶این جواب آن غزل صائب که می گوید کلیم
هر چه جانکاه است در این راه، دلخواه من است
۷