نیست از روی زمین سیری دل خود کام را
حرص می گردد زیاد از خاک، چشم دام را
۱داغ دارد میکشان را تشنه چشمی های من
می کنم خالی ز می در دست ساقی جام را
۲روزگار عیش را دود سپندی لازم است
شد شب آدینه نیل چشم زخم ایام را
۳دل به کوشش آرزو را پخته نتوانست کرد
در بغل نتوان رساندن میوه های خام را
۴هر که را از درد و صاف می نظر بر نشأه است
باده یک جام داند بوسه و دشنام را
۵جسم رنگ جان گرفت از بی قراری های دل
می برد چون سایه با خود صید وحشی دام را
۶در دل خود کعبه مقصود را هر کس که یافت
بستن زنار داند بستن احرام را
۷بوسه را در نامه می پیچد برای دیگران
آن که می دارد دریغ از عاشقان پیغام را
۸دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پاره ای است
رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را
۹نیست صائب شنبه و آدینه در کوی مغان
می کند یکرنگ، مشرب سر به سر ایام را
۱۰