نیست از دردِ غریبی چون گهر پروا مرا
بِستر از گَردِ یتیمی بود در دریا مرا
۱طرّهٔ زنجیرم از ریحان بود شادابتر
میچکد آبِ حیات از ظلمتِ سودا مرا
۲وحشتِ من از سبکروحان گرانی میکشد
هست بر دل کوهِ قاف از صحبتِ عنقا مرا
۳یک سرِ مو نیست از تیغ زبان اندیشهام
میکند زخمِ نمایان چون قلم گویا مرا
۴نورِ خورشیدم، ز امدادِ خسیسان فارغم
نیستم آتش که هر خاری کند رعنا مرا
۵خارِ راهِ عشق چون مژگان به چشمم بار نیست
گو نرنجاند به منّت سوزنِ عیسی مرا
۶خُلد با آن ناز و نعمت دامِ راهِ من نشد
چون تواند صید کردن نعمتِ دنیا مرا؟
۷کوهِ آهن را شرارِ من گریبان پاره کرد
لنگرِ پرواز نتواند شدن خارا مرا
۸طشتِ من چون آفتاب از بامِ چرخ افتاده است
سادهلوح آن کس که می خواهد کند رسوا مرا
۹من که در خامی چو عنبرسود خود را دیده ام
نیست ممکن پخته سازد جوشِ این دریا مرا
۱۰نیست صائب در بساطِ من به غیر از درد و داغ
میشود معمور هر کس میخرد یک جا مرا
۱۱