غوطه در گُل داده بود اندیشهٔ دنیا مرا
نالهٔ نی شد دلیلِ عالمِ بالا مرا
۱گرچه چون حلاج مُهرِ خامشی بر لب زدم
زورِ مِی برداشت آخر پنبه از مینا مرا
۲از سیاهی خضر میآرد گلیمِ خود برون
نیست بر خاطر غبار از ظلمتِ سودا مرا
۳بود از بس بر دل من دیدنِ مردم گران
شد سبک در دیده کوهِ قاف چون عنقا مرا
۴مهرهٔ گهوارهٔ من بود از عقدِ سخن
منّتِ گویایی از کس نیست چون عیسیٰ مرا
۵حسنِ عالمگیر را هرجا که جویی حاضرست
هر غباری محملِ لیلی است زین صحرا مرا
۶با کمالِ قُرب، از پاسِ ادب خون میخورم
پنجهٔ خشکی است چون مرجان از این دریا مرا
۷نیست مانع بحر را گرداب از جوش و خروش
مُهرِ خاموشی چه سازد با لبِ گویا مرا
۸نیست چون آتش مرا اندیشه از زخمِ زبان
میشود بال و پرِ پرواز، خارِ پا مرا
۹چون الف در بِسم گردد محو، باقی میشود
عمرِ کوته جاودان شد زان قدِ رعنا مرا
۱۰در سرانجام اقامت نیستم چون غافلان
توشهٔ راهی است صائب چشم از دنیا مرا
۱۱