نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را
رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را
۱با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟
خاک نتوانست کردن سیر چشم دام را
۲هر که از روز سیاه نامداران غافل است
می پذیرد چون عقیق از ساده لوحی نام را
۳خواهش بی جا مرا محروم کرد از فیض عشق
برنمی دارد کریم از سایلان ابرام را
۴عارفان دل را سفید از نقش هستی کرده اند
رنگ داغ عیب باشد جامه احرام را
۵ناصح از بیهودگی آبروی خویش برد
بوی خون آید ز افغان مرغ بی هنگام را
۶شور بختی تلخکامان را به اصلاح آورد
جز نمک درمان نباشد تلخی بادام را
۷فکر صید خلق دارد زاهدان را گوشه گیر
خاکساری پرده تزویر باشد دام را
۸خو به مردم کرده را صائب جدایی مشکل است
دامن صحراست زندان صیدهای رام را
۹