نه همین آن سنگدل ما را فرامش کرده است
مستی دارد که دنیا را فرامش کرده است
۱آنچنان کز نقشها آیینه باشد بی خبر
دیده حیران تماشا را فرامش کرده است
۲یاد دریا تازه دارد قطره را هر جا که هست
قطره پندارد که دریا را فرامش کرده است
۳در حریم سینه من با خیال یار، دل
حالتی دارد که دنیا را فرامش کرده است
۴هر کسی گویند دارد نوبتی در آسیا
آسمان چون نوبت ما را فرامش کرده است؟
۵طوطی ما بس که مشغول تماشای خودست
صائب آن آیینه سیما را فرامش کرده است
۶