روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده است
گل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است
۱صبح محشر سر زد و تخم امیدم سر نزد
در چه ساعت یارب این یوسف به چاه افتاده است؟
۲فرصت خاریدن سر نیست مژگان مرا
تا سر و کارم به آن عاشق نگاه افتاده است
۳از خط الماسی آن چهره لعلی مپرس
برق در جانم ازین زرین گیاه افتاده است
۴در شکست بال و پر معذور می دارد مرا
دیده هر کس بر آن طرف کلاه افتاده است
۵آگه است از بی قراری های ما در دور خط
کار هر کس با چراغ صبحگاه افتاده است
۶هر سر موی حواس من به راهی می رود
تا به آن زلف پریشانم نگاه افتاده است
۷دزد را دنبال رفتن، جان به غارت دادن است
دل عبث دنبال آن زلف سیاه افتاده است
۸تا نظر وا کرده ام چون شمع در بزم وجود
گریه ای از هر سر مویم به راه افتاده است
۹نیست جام باده را در گردش خود اختیار
چشم او در بردن دل بیگناه افتاده است
۱۰در پناه دست دارم زنده شمع آه را
چون کنم، ویرانه دل بی پناه افتاده است
۱۱از زنخدان تو دل را نیست امید نجات
دلو ما در ساعت سنگین به چاه افتاده است
۱۲نیست صائب خاکیان را ظرف جرم بیکران
ورنه عفو ایزدی عاشق گناه افتاده است
۱۳