دست ما در بند چین آستین افتاده است
ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است
۱تکمه پیراهن خورشید تابان می شود
همچو شبنم چشم هر کس پاک بین افتاده است
۲می زند بر آتش لب تشنگان آب حیات
گرچه در ظاهر عقیقش آتشین افتاده است
۳در گرانجانی گناهی نیست درد و داغ را
گوشه ویرانه من دلنشین افتاده است
۴عقده آن زلف می خواهد دل مشکل پسند
ورنه چندین نافه در صحرای چین افتاده است
۵می شمارد صورت چین را کم از موج سراب
دیده هر کس بر آن چین جبین افتاده است
۶دستگاه حسن او دارد مرا بی دست و پا
رعشه از خرمن به دست خوشه چین افتاده است
۷از دل آتش زیر پا دارد سویدا چون سپند
بس که خال دلربایش دلنشین افتاده است
۸چون نگین دان نگین افتاده می آید به چشم
تا ز چشمم اشک لعلی بر زمین افتاده است
۹نیست امروز از لب او قسمت ما حرف تلخ
نقش ما چپ از ازل با این نگین افتاده است
۱۰می توان خواند از جبین خاک احوال مرا
بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است
۱۱سحر را در طبع آن جادوزبان تأثیر نیست
ورنه صائب کلک ما سحرآفرین افتاده است
۱۲