تاب در ناف غزالان ختن افتاده است
زان گره کز زلف او در کار من افتاده است
۱هر که دارد فکر یوسف، گرچه در کنعان بود
مست در آغوش بوی پیرهن افتاده است
۲دست گستاخی ندارد خار شرم آلود من
گل مکرر مست در آغوش من افتاده است
۳از نوای بلبلان امروز آتش می چکد
چشم گستاخ که بر روی چمن افتاده است؟
۴آب می گردد به چشم حلقه بیرون در
زان فروغی کز رخش در انجمن افتاده است
۵غیرت آن لعل میگون و عقیق آبدار
همچو اخگر در گریبان یمن افتاده است
۶زیر تیغش جای باشد چون ز بند آزاد شد
چون قلم هر کس که او عاشق سخن افتاده است
۷از نواهای غریب صائب آتش نفس
می توان دانست در فکر وطن افتاده است
۸