هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست
گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است
۱پشت سر بسیار خواهد دید عمر خضر را
از دم تیغ شهادت هر که آبی خورده است
۲در غم عاشق بود هر چند بی پرواست حسن
فکر بلبل غنچه را سر در گریبان برده است
۳بوی خون می آید امروز از لب میگون یار
تا به یاد او که دندان بر جگر افشرده است؟
۴در غریبی وا شود صائب دل ارباب درد
غنچه ما تا بود در بوستان پژمرده است
۵