دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است
فرصتش بادا که محراب دعا را دیده است
۱می پرد چشمش که خورشید از کجا پیدا شود
شبنم ما در فنای خود بقا را دیده است
۲ای غزال چین چه پشت چشم نازک می کنی؟
چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است
۳در پناه طره او گل ننازد چون به خویش؟
بر سر خود سایه بال هما را دیده است
۴از دم سرد حریفان کی شود افسرده دل؟
شمع ما پشت سر چندین صبا را دیده است
۵شعله جواله را طعن گرانجانی زند
هر که وقت رقص آن گلگون قبا را دیده است
۶پشت دست از پنجه مرجان گذارد بر زمین
بحر تا تردستی مژگان ما را دیده است
۷دام راه ما خشن پوشان نگردد موج صوف
چشم ما چین جبین بوریا را را دیده است
۸صائب این دل کز حریم سینه ام بی جا نشد
رفته از جا تا اداهای بجا را دیده است
۹