شوکت حسن تو بلبل را زبان پیچیده است
حیرت سرو تو دست باغبان پیچیده است
۱در لب پیمانه پر می نمی گنجد صدا
در دل پر خون عاشق چون فغان پیچیده است؟
۲داغ، دست الفت از دامان برگ لاله داشت
در سر ما دود سودا همچنان پیچیده است
۳حسن معشوق حقیقی نیست در بند نقاب
دست مژگان ترا خواب گران پیچیده است
۴چون سرشک عاشقان منزل نمی داند که چیست
جذبه شوق که در ریگ روان پیچیده است؟
۵نارسایی در کمند پیچ و تاب عقل نیست
مصرع زنجیر ما سوداییان پیچیده است
۶لاله رخساری که ما را غوطه در خون داده است
غنچه از دلبستگان یک زبان پیچیده است
۷دشمن از ما چون هراسد، صید از ما چون رمد؟
ناوک تدبیر ما بیش از کمان پیچیده است
۸سر به صحرا داد حشر آسودگان خاک را
فکر او در کنج ما را همچنان پیچیده است
۹بی تأمل مگذر از مکتوب ما صائب که شوق
در دل هر نقطه ای صد داستان پیچیده است
۱۰