هر نظر بازی که آن لبهای خندان دیده است
برگ عیش عالمی در غنچه پنهان دیده است
۱از گریبان لعل را چون اخگر اندازد برون
تا لب لعل تراکان بدخشان دیده است
۲چون نسازد ناله گرمش جگرها را کباب؟
بلبل ما بارها داغ گلستان دیده است
۳زنگ ظلمت از دل تاریک ما نتوان زدود
داغ چندین شمع روشن این شبستان دیده است
۴عقل کوته بین ز بیم حشر می لرزد به خود
عشق در بیداری این خواب پریشان دیده است
۵از سواد شهر اگر رم می کند عذرش بجاست
گوشه چشمی که مجنون از غزالان دیده است
۶چون ز نسیان یاد کنعان را نیندازد به چاه؟
این نوازشها که ماه مصر از اخوان دیده است
۷آیه رحمت شمارد پیچ و تاب مار را
هر که چین منع از ابروی دربان دیده است
۸حال جان پاک را در قید تن داند که چیست
هر که ماه مصر را در چاه و زندان دیده است
۹هر که صائب آب زد بر آتش خشم و غضب
چون خلیل الله در آتش گلستان دیده است
۱۰