روز وصل است و دل غم دیده ما شاد نیست
طفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست
۱ای نسیم از زلف او بردار دست رعشه دار
ناخن این کار در سر پنجه شمشاد نیست
۲داغ چندین لاله و گل دید و خاکستر نشد
مرغ جان سختی چو من در بیضه فولاد نیست
۳تا به گردن زیر بار منت نشو و نماست
سرو از بار تعلق در چمن آزاد نیست
۴بر سر آزادطبعان، سایه بال هما
در گرانی هیچ کم از تیشه فولاد نیست
۵از نگاه عجز ما شمشیر می افتد ز دست
دیده ما را نبستن صرفه جلاد نیست
۶تیشه را بایست اول بر سر خسرو زدن
جوهر مردانگی در طینت فرهاد نیست
۷پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
۸دست ارباب قلم را یکقلم بر چوب بست
در سخن چون صائب ما هیچ کس استاد نیست
۹