تا جنون انجمن افروز دل خونین است
دیده شیر مرا شمع سر بالین است
۱خون خور و مهر به لب زن که درین عبرتگاه
نفس نافه ز خونین جگری مشکین است
۲در و دیوار چمن مست شد از خنده گل
این چه شوری است که با این می لب شیرین است
۳این نه لاله است که از مستی سودازدگان
دامن دشت جنون پر ز کف خونین است
۴سرخی چشم من از خجلت بی اشکیهاست
این سفالی است که بی می چو شود رنگین است
۵تن پرستان و سبک خیزی محشر، هیهات
هر که شب سیر خورد وقت سحر سنگین است
۶علم معرکه فتح بود پای ثبات
لنگر بحر پر آشوب جهان تمکین است
۷صله فکر بلندست شنیدن صائب
گوش بی حوصلگان تشنه لب تحسین است
۸