عقل نخلی است خزان دیده که ماتم با اوست
عشق سروی است که سرسبزی عالم با اوست
۱هر که در معرکه با جوهر ذاتی چون تیغ
روزگارش به خموشی گذرد، دم با اوست
۲عاصیی را که سروکار به دوزخ باشد
در بهشت است، اگر دیده پر نم با اوست
۳دل سودازده را وصل نیاورد به حال
چه کند عید به آن کس که محرم با اوست؟
۴دل هر کس که در آن زلف پریشان آویخت
می توان گفت که سررشته عالم با اوست
۵هر که زد مهر خموشی به لب چون و چرا
گرچه مورست درین دایره خاتم با اوست
۶نمک عشق به بی درد حرام است حرام
جای رحم است بر آن زخم که مرهم با اوست
۷با غم عشق غم عالم فانی هیچ است
غم عالم نخورد هر که همین غم با اوست
۸هر که چون سوزن عریان مژه بر هم نزند
می توان یافت که سررشته عالم با اوست
۹صیقل آینه حسن بود دیده پاک
روی گل تازه ازان است که شبنم با اوست
۱۰هر که صائب ز بد خویش پشیمان نشود
تخم دیوست اگر صورت آدم با اوست
۱۱هر که صائب نکشد در دل خود آتش حرص
گرچه در باغ بهشت است جهنم با اوست
۱۲