نفس سوخته شمع سر بالین من است
مهر خاموشی من جام جهان بین من است
۱تیغ چون بید ز جان سختی من می لرزد
موج بی بال وپر از لنگر تمکین من است
۲بر دلم گرد یتیمی چو گهر نیست گران
عشرت روی زمین در دل غمگین من است
۳لنگر از خویش سرانجام دهد کشتی من
پله خواب، گران از دل سنگین من است
۴حسن از تربیت عشق شود عالمسوز
سرخی روی گل از نغمه رنگین من است
۵خواهد از نقش به نقاش رسانید مرا
اتحادی که در آیینه حق بین من است
۶بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرام
ناصح از ساده دلی در پی تسکین من است
۷شده ام خانه دربسته ز حیرت صائب
می خورد خون خود آن کس که سخن چین من است
۸