هر که از قافله کعبه جدا افتاده است
کارش از راهنمایان به خدا افتاده است
۱رهبر حق طلبان روشنی راه بس است
ساده لوح آن که پی راهنما افتاده است
۲به دلیل غلط آن کس که زند لاف وصول
بسته چشمی است که در چه به عصا افتاده است
۳سرنوشت دو جهان ابجد طفلانه اوست
هر که را آینه دل به صفا افتاده است
۴آن حبابم که درین بحر ز بی مغزی ها
عقده در کار من از کسب هوا افتاده است
۵حذر از سایه خود می کنم از بیم زوال
سایه تا بر سرم از بال هما افتاده است
۶من نه آنم که کنم راز محبت را فاش
صفحه روی تو اندیشه نما افتاده است
۷دل معنی بود از نازکی لفظم خون
همچو می، شیشه من هوش ربا افتاده است
۸گر کند عار ز نزدیکی ما حسن غیور
عینک دیده ما دورنما افتاده است
۹تا به خشک و تر ازین دایره قانع شده ایم
بحر و کان از دل و از دیده ما افتاده است
۱۰سبزی بخت بود شمع سر بالینش
هر که در سایه سرو تو ز پا افتاده است
۱۱ادب عشق مرا مهر دهن گردیده است
ورنه لعل لب تو بوسه ربا افتاده است
۱۲حلقه در گوش کشد شیردلان را صائب
هر که در حلقه مردان خدا افتاده است
۱۳