خال زیر لب آن ماه لقا افتاده است
چشم بد دور که بسیار بجا افتاده است
۱دل بی جرأت ما گوشه نشین ادب است
ورنه لعل لب او بوس ربا افتاده است
۲بی سرانجامتر از نقطه بی پرگارست
تا دل از حلقه زلف تو جدا افتاده است
۳بی سیاهی نتوان چشمه حیوان را یافت
خال در کنج لب یار بجا افتاده است
۴بی اشارت خم ابروی تو یک ساعت نیست
قبله ات شوختر از قبله نما افتاده است
۵نیک چون باز شکافی سر بی مغزی هست
هر کجا سایه ای از بال هما افتاده است
۶می کند رحم به آشفتگی ما صائب
هر که را کار به آن زلف دو تا افتاده است
۷