نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا
می کند حلاجی این می مغز منصور مرا
۱مستی بلبل به ایام خزان خواهد فتاد
گر به این عنوان بهار افزون کند شور مرا
۲در کف آیینه چون سیماب باشد بی قرار
گر سلیمان جا به دست خود دهد مور مرا
۳می کشم با قامت خم گشته بار عشق را
کم نمی سازد کشیدن چون کمان زور مرا
۴از دل فرعونیان ظلمت ید بیضا نبرد
صبح چون روشن کند شبهای دیجور مرا؟
۵در حجاب ابر، گردانم به چشم ذره آب
نیست با خورشید تابان نسبتی نور مرا
۶گر مسیحا شیره جان در قدح ریزد مرا
شربت بیمار باشد طبع مغرور مرا
۷ره به عیش بی زوال خاکساری برده ام
هر سفالی کاسه چینی است فغفور مرا
۸حرف حق با باطلان، خون مرا بر خاک ریخت
دار شد آخر حدیث راست منصور مرا
۹صائب از دشنام تلخ او شکایت چون کنم؟
تلخی می جان شیرین است مخمور مرا
۱۰