می برد از هوش پیش از آمدن بویش مرا
نیست جز حسرت، نصیب دیده از رویش مرا
۱با خیال او نظر بازی نمی آید ز من
بس که ترسیده است چشم از تندی خویش مرا
۲در رگ ابر سیه امید باران است بیش
یک سر مو نیست بیم از چین ابرویش مرا
۳گر چو مژگان صد زبان پیدا کنم، چون مردمک
مهر بر لب می زند چشم سخنگویش مرا
۴از نصیحت هر قدر می آورم دل را به راه
می برد از راه بیرون، قد دلجویش مرا
۵نیست پنهان پیچ و تاب من ز قد و زلف او
دست چون موی کمر پیچیده هر مویش مرا
۶برگ عیش من در ایام خزان آماده است
تا به گل رفته است پا چون سرو در کویش مرا
۷گرچه زان سنگین دل آمد بارها پایش به سنگ
همچنان بی تابی دل می برد سویش مرا
۸چشم حیران گر شود چون زلف سر تا پای من
نیست صائب سیری از نظاره رویش مرا
۹