شد گرفتاری فزون در روزگار خط مرا
خاک دامنگیر شد آخر غبار خط مرا
۱خط آزادی طمع زان خط مشکین داشتم
ابجد مشق جنون شد نوبهار خط مرا
۲گوهر شهوار را گرد یتیمی کیمیاست
نیست بر خاطر غبار از رهگذار خط مرا
۳آنچنان کز سرمه گیرد روشنایی دیده ها
می شود آیینه روشن از غبار خط مرا
۴چون قلم از هستی من هست تا بندی به جا
نیست آزادی ز دام دل شکار خط مرا
۵زشت می آیم به چشم خویش از بی جوهری
در جگر روزی که نبود خارخار خط مرا
۶سر نمی پیچم ز خط، تیغم اگر بر سر نهند
چون قلم تا چاک دل شد رازدار خط مرا
۷دوربینان از دعا دارند بر آمین نظر
در کمند زلف دارد انتظار خط مرا
۸نیست صائب بردم جان بخش عیسی چشم من
زنده می دارد نسیم مشکبار خط مرا
۹