آتشم در جگر از چهره گلرنگ زده است
لب لعلش به کبابم نمک سنگ زده است
۱شیشه ام می شکند در جگر از حرف درشت
باز تا دشمن دل سخت چه بر سنگ زده است
۲صیقل جام به فریاد دل ما نرسید
که به دود جگر این آینه را زنگ زده است؟
۳نافه را مغز شد از عطسه پریشان امروز
که دگر دست در آن طره شبرنگ زده است؟
۴سینه ای پهن تر از دشت قیامت دارم
داغ در پهلوی هم، خیمه چرا تنگ زده است؟
۵دهن غنچه تصویر، تبسم زده شد
بر لب ماست که صد قفل، دل تنگ زده است
۶همه دنبال هوس همسفر برق شدند
صائب ماست که بر پای طلب سنگ زده است
۷