تا خط از لعل گهربار تو سر بر زده است
رشته آهی که سر از دل گوهر زده است
۱خال گستاخ تو چون لاله جگر سوخته ای است
که سراپرده خود بر لب کوثر زده است
۲روی او دیده گدازست وگرنه نگهم
غوطه در چشمه خورشید مکرر زده است
۳دست کوتاه مرا سلسله جنبان شده است
شانه تا دست در آن زلف معنبر زده است
۴چه خیال است که خاموش توان کرد مرا؟
عشق بر آتش من دامن محشر زده است
۵نامه شکوه من بس که غبارآلودست
تیر خاکی به پر و بال کبوتر زده است
۶در جگر گریه افسوس مرا شیشه شکست
تا که را باز فلک سنگ به ساغر زده است
۷خامشی نیست حریف دل پر رخنه من
مهر از موم که بر روزن مجمر زده است؟
۸که گذشته است ازین بادیه، کز رشته اشک
دامن دشت جنون صفحه مسطر زده است؟
۹دل نفس سوخته از سینه برون می آید
چشم شوخ که دگر حلقه بر این در زده است؟
۱۰صائب از وضع جهان در دل من آبله ای است
که مکرر به فلک خیمه برابر زده است
۱۱