موج خط حلقه بر آن عارض گلگون زده است
جوهر از آینه حسن تو بیرون زده است
۱خط مشکین تو بسیار به خود پیچیده است
تا بر آن عارض گلرنگ شبیخون زده است
۲بی نیازست ز خلق آن که رسیده است به حق
فارغ از لفظ بود هر که به مضمون زده است
۳داغم از لاله که از صبح ازل کاسه خویش
از دل خاک برآورده و در خون زده است
۴پرده چشم غزال است سیه خانه او
آن پریزاد که راه دل مجنون زده است
۵موج دریای ملال است مه عید فلک
پی این نعل مگیرید که وارون زده است
۶تا قیامت دهد از سلطنت مجنون یاد
سکه داغ که بر لاله هامون زده است
۷عزت داغ جنون دار که فرمانده عقل
بوسه از دور بر این مهر همایون زده است
۸می شمارند کنون بیخبران باد سموم
از جگر هر نفس گرم که مجنون زده است
۹نیست در وادی مجنون اثر از نقش سراب
موج بیتابی عشق است که بیرون زده است
۱۰نیست یک جلوه کم از شاهد معنی صائب
که ره فاخته یک مصرع موزون زده است
۱۱