دل من تیره ز بسیاری گفتار شده است
زین پریشان نفس آیینه من تار شده است
۱چون سیه روی نباشم، که ز بیمغزی ها
مد عمرم چو قلم صرف به گفتار شده است
۲همچو رهزن به دلش دیدن منزل بارست
هر که را درد طلب قافله سالار شده است
۳هست آگاه ز محرومی من از دیدار
طفل شوخی که تهیدست ز گلزار شده است
۴می گدازد چو مه چارده از دیده شور
ساغر هر که درین میکده سرشار شده است
۵نیست از دوزخم اندیشه که از شرم گناه
هر سر مو به تنم ابر گهربار شده است
۶چون سپندست سویدا به دلم بی آرام
خال تا گوشه نشین دهن یار شده است
۷تن به تسلیم و رضا ده که ازین خوش نفسان
خار در پیرهن من گل بی خار شده است
۸صائب از سنگ ملامت گله ای نیست مرا
کبک من مست ازین دامن کهسار شده است
۹