بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است
پرده دیده من کاغذ سوزن زده است
۱خون گل بند ز خاکستر بلبل نشود
دشنه ناله که بر سینه گلشن زده است؟
۲هر طرف می نگرم برق بلا جلوه گرست
آتش خوی ترا باز که دامن زده است؟
۳قسم سنگ ملامت به سر سخت من است
داغ تا سکه سودا به سر من زده است
۴تا تو ای مور به تاراج کمر می بندی
خویش را برق سبکسیر به خرمن زده است
۵شرری کرده جدا بهر دل من اول
هر که در روی زمین سنگ به آهن زده است
۶مشکل از صبح قیامت به خود آیم صائب
که ره هوش من آن نرگس پر فن زده است
۷