دل شب وصل تو از صبح مکدر شده است
عیش من تلخ ازین قند مکرر شده است
۱چه شکایت کنم از گرمی صحرای طلب؟
من که هر آبله ام چشمه کوثر شده است
۲به سکندر ندهد قطره آبی، هر چند
خضر سیراب ز اقبال سکندر شده است
۳پشت بر عالم صورت چو کند ساده شود
خانه آینه هر چند مصور شده است
۴دل افسرده ندارد خبر از شورش عشق
بحر دورست ازان قطره که گوهر شده است
۵هر که عاقل شود ایمن ز ملامت گردد
نخورد سنگ بر آن نخل که بی بر شده است
۶دهنی تلخ کند گاه ز شکر، ورنه
مور ما دلزده از صحبت شکر شده است
۷پیش دریا مگشا لب که ازین حسن ادب
صدف از گوهر شهوار توانگر شده است
۸داغ محرومی دریاست تعین صائب
جای رحم است بر آن قطره که گوهر شده است
۹