خاطر از سبحه و زنار مکدر شده است
ریسمان بازی تقلید مکرر شده است
۱در خرابات مغان آب حیات است سبیل
خشکی زهد مرا سد سکندر شده است
۲پای آزاده محال است که در گل ماند
بار دل مانع جولان صنوبر شده است
۳تا چه دیده است در آن چهره نو خط، کامروز
روی آیینه خراشیده ز جوهر شده است
۴از کلاه نمد فقر چه گلها چیند
سر هر کس که گرانبار ز افسر شده است
۵بر غزالان سبکسیر ز سوز نفسم
دامن دشت جنون دامن محشر شده است
۶شبنم از سعی به سر چشمه خورشید رسید
قطره ماست که زندانی گوهر شده است
۷گرد هستی نفشانده است به سامان از خود
سالکی را که ز دریا کف پا تر شده است
۸تا قیامت نشود شمع مزارش خاموش
سینه هر که ز داغ تو منور شده است
۹آنچنان کز می گلرنگ به دور افتد جام
سر سودا زده از درد سبکتر شده است
۱۰تا به آن روی عرقناک نظر وا کرده است
سینه آینه گنجینه گوهر شده است
۱۱در محیطی که فلک کشتی طوفانی اوست
نیست غم صائب اگر دامن ما تر شده است
۱۲