محو دیدارم و دیدار نمی دانم چیست
بی دل و دینم و دلدار نمی دانم چیست
۱شبنمی نیست درین باغ به محرومی من
که قماش گل رخسار نمی دانم چیست
۲دهنی تلخ نکردم ز شکایت هرگز
باعث رنجش دلدار نمی دانم چیست
۳خط شناسان نتوانند به مضمون پرداخت
هیچ مضمون خط یار نمی دانم چیست
۴از سر خود خبرم نیست ز بی پروایی
مغز آشفته و دستار نمی دانم چیست
۵درد جانکاه من این است که با چندین درد
آرزوی دل بیمار نمی دانم چیست
۶محرمی نیست به جز چاه ذقن راز مرا
همدمی غیر لب یار نمی دانم چیست
۷خانه هستیم از خواب گران دربسته است
چشم باز و دل بیدار نمی دانم چیست
۸بهره از صنعت خود نیست چو حلاج مرا
بالشی غیر سر دار نمی دانم چیست
۹از شکرخند گلش شیر جگر می بازد
خار این وادی خونخوار نمی دانم چیست
۱۰خودفروشی نبود پیشه من چون دگران
گرمی و سردی بازار نمی دانم چیست
۱۱کشش بحر چو سیلاب دلیل است مرا
رهبر و قافله سالار نمی دانم چیست
۱۲با دل من که چو آیینه به دشمن صاف است
سبب خصمی زنگار نمی دانم چیست
۱۳نیست در آینه حیرت من نقش دویی
زشت و زیبا و گل و خار نمی دانم چیست
۱۴جای رحم است به بی حاصلی من صائب
همه تن چشمم و دیدار نمی دانم چیست
۱۵